حس خوب وبلاگستانی - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:02
پدر و پسر رفتن استخر.xa0ساعت شش رفتن و تااین لحظه که ده و نیم شبه نیومدن: دیxa0 هردو عشق آب!xa0 منم یه سر با داداشم رفتم پاسازگردی که کفش بخرم و برگشتم خونه.xa0 بعد از مدت ها اومدم وبلاگستان و حدودا 6 تایی وبلاگ آپ شده بود که بخونم!حس بسیار دلپذیری بود بغد از مدت ها.xa0 همه رو خوندم و کامنت گذاشتم((...
! - تاریخ: 1395/9/6 ساعت: 3:13
کلی نوشتم با یک اشاره پسرک صفحه بسته شد و پرید!
اندر پست پریده - تاریخ: 1395/9/6 ساعت: 3:13
تو پست قبلی درباره نخودچی زاده نوشته بودم که رمز کارت بانکیم رو حفظ شده!xa0یه روز دیدم دارره میگه: دوازده سیزده( الکی مثلا رمز کارتم اینه)xa0گفتم: محمدمتین این چیه که میگی؟xa0گفت: همیشه تو مغازه کارتتو میدی به آقای مغازه دار و میگی دوازده سیزده!xa0چه توجهی کرده!آخه وقتایی که باهم میریم مغازه و بازار...
(: - تاریخ: 1395/9/6 ساعت: 3:13
همینکه یه سقف بالا سرمونه. همین که تنمون سالمه...همین که کنار هم تخمه میشکونیم و تی وی میبینیمxa0همین که شام کنار هم سیب زمینی با رب محبوبمون رو خوردیم کافیه تا از ته ته دلم خداروشکر کنم.تا بگم خوشبختم.xa0*** تندتند نوشت/در کنار همسرxa0نوشت/با یه عالمه حس خوب نوشت/
((: - تاریخ: 1395/9/6 ساعت: 3:13
برویم ادامه مطلبxa0
بیست و چهارم آبان - تاریخ: 1395/9/6 ساعت: 3:13
امروز روز خوبی بود.xa0خصوصا پیاده روی و پارک رفتن با پسرک. کلی ورزش کردم بعد از مدت هاااااااااااااااااااااااااااااااااxa0از دیروز هم رژیم سلامت گرفتم. فعلا تو فاز خوبی ام((:xa0فقط باید یکم به پوستمم برسم.xa0الهام خانوم با رمز خودت برو ادامه مطلب.
بلاگفای دامن گیر: دی - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 15:27
لب تاب رو آوردم،اومدم بشینم پای کارام که خیلی عقب افتاده ولی دودقیقه بیشتر نتونستم و این بلاگفارو باز کردم تا اول اینجارو سرو سامون بدم بعد بشینم پای کارهای دیگم!xa0مرسی از کامنت هاتون دوستای وفادار من در این روزگار بی رونق وبلاگستان!حالم خیلی بهتره و حسای بدم خیلی خیلی کمرنگ شدن و انشاالله محو میشن...
روزهای کوتاه پاییز - تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 23:49
من عاشق پاییز و هواش بودم. تنها سالی که پاییزش یکم سخت بود، بعد از تولد نخودچی زاده بود که بعد زایمانم حالم خوب نبود!خیلی روزها برام دلگیر بود و همش اشک داشتم و وابستگی شدید به کشمش!xa0که البته بخاطر زایمان و تغییرات بدن و ...بود و به ده روز نکشیده بهتر شدم.xa0ولی امسالم شب های طولانی برام دلگیر شده...
من اندر بیست و هشت سال و نه روزگی - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 23:24
چند وقته دارم به خودم فکر می کنم. به گذشتم...به تفکر و عقاید گذشته و الانم!xa0حس می کنم خیلی خیلی بزرگ شدم!چقدر دیدگاه هام، دغدغه هام عوض شدن!شایدم اونxa0قبل ترها خیلی بچه بودم: دیxa0یه چیز جالب دیگه اینکه چقدر رفتارها و تفکراتم شبیه کشمش شده!واقعا عشق و عادت و هم خونه بودن چه میکنه!xa0چند وقتیه زند...
تولدانه، اول هفته، قرار دوستانه - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 6:15
سلامون علیکم.xa0هی منتظر شدم این عزاداری هاتموم بشه و بیام وبلاگم برای ثبت روزای قشنگ زندگیم و جوونیم که داره میگذره.الان حس پیری کردم: دیxa0بیست مهر 95...تولد بیست و نه سالگیم... یعنی بیست و هشت سال تمام و چهار روزمه الان!xa0تولدم مصادف بود با تاسوعای محرم دقیقا!xa0روز قبلش همسرجان از سرکار با یک ک...
چراغای اضافی ((: نصف شبانه نوشت - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 4:34
شب نخوابیدم و مشغول مقاله ام...xa0نصف شبxa0نخودچی زاده بیدار شد و خواب آلود اومد توی اتاقی که کار می کردم.xa0دستش رو گرفتم و بردمش توی تختش که بخوابه. کنارش دراز کشیدم که با حس خوب بخوابه. با چشمای بسته میگه: مامان برو چراغای اضافی رو خاموش کن، لب تابم خاموش کن و بیا بخواب((:xa0یعنی هلاکشم هاااااااا...
مادرانه هایم... - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 21:09
این روزا این منم که وابسته ی محمدمتین شدم!xa0شب ها دلم نمیخواد بره توی اتاق خودش و حتی دوست دارم توی تخت خودمون بااینکه واقعا جایی برای خودم نمیمونه((: بخوابه.xa0قبل از شهریور چند موسسه و مهد کودک رو سر زدم، نهایتا توی یکی از موسسات موقتا ثبت نام کردم. امروز دوباره رفتم چند جای دیگه و بین موسسه قبلی...
ماه رمضون - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 23:03
سلامون علیکم.xa0ماه رمضونم از راه رسید. همسر که دیروز هم روزه گرفت. بنده هم برای همسر کیک شربتی مورد علاقش رو به عنوان افتتاحیه درست کردم.امیدوارم این ماه رمضون پراز خیر و برکت باشه برای همگی.xa0بالاخره کار آزمایشگاهی اینجانب یکشنبه 16 خرداد تموم شد.فقط یک روز با یک دستگاه دیگه کار دارم که مشخص نیست...
من و پسرم... - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 23:03
روز دوشنبه باد برای کاری می رفتم دانشگاه، پیش مدیرگروهمون. کارمم درحد نیم ساعت بود. دلم نیومد مامان یا مادرشوهرم رو با زبون روزه اذیت کنم برای چند ساعت. تصمیم گرفتم نخودچی زاده رو با خودم ببرم. هروقت توی دانشگاه بچه می دیدم می گفتم کار درستی نیست و کاش مامانه بچش رو میذاشت پیش کسی. ولی الان که خودم ...
چندوقته - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 23:03
پر از حس نوشتنم.کلی حرف دارم...هی دنبال موقعیتم که فرصت بشه و بیام بنویسم ولی به شدت درگیرم.xa0دلتنگیم برای نوشتن وحشتنااااااااااااااک شده.xa0محمدمتین کنارم داره غر میزنه. انگار وارد بحران جدید سه سالگی داریم میشم!به شدن بداخلاق شده، قلدر شده،واکنش با خشونت نشون میده.xa0شیطنت هاش....به شدت شیطنت های...
ثبت اتفاقات چندوقت با تاخیر - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 23:03
سلامون علیکم.xa0اخی..... وبلاگ جانم....دوست جان هایم....دلم براتون تنگ شده بود حسابی.xa0درجریان نقش برآب شدن های سوپرایزهای من هستید که!امسال هم تولد گرفتن همسر باهوش من نقش برآب شد. درحدی که کیک سوپرایزی تولدش رو خودش گرفتxa0خواهربزرگم روز آخرماه رمضون اومدن خونه مامانم و من چقدر دلم براشون تنگ شده...
پست با حسای خوب بلاگفایی - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 23:03
سلام سلام.xa0کلا من بابلاگفا و وبلاگستان و خوندن وبلاگ دوستان و کامنت گذاشتن شاد میشم. شاید بخاطر نوستالژی بودنش باشه.ولی مطمینم هرگز نمیتونم ازش دل بکنم.xa0این روزها که تندتندمیگذرن، روزای مهم و پراز تغییرات و تصمیم گیری های ریز و کوچیک برای من و همسری هست. امیدوارم بهترین تصمیم هارو بگیریم و هرچی ...
سلام سلام - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 23:02
سلام به همگی.xa0از وبلاگم خجالت میکشم که بیست و سه روزه آپش نکردم!xa0واقعیتش وقت داشتم ولی دوست نداشتم بیام سراغ لب تاب!کارام خیلی عقب افتاده و خیلی کاردارم انجام بدم ولی زدم به تنبلی و بی خیالی!اینه که روشن کردن سیستم کلا عذاب وجدان بهم میده.منم ازش دوری می کنم که مثل کبک سرمو کرده باشم زیر برف: دی...
یک شهریور دوست داشتنی - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 23:02
یک شهریور سالگرد عروسیمون بود.xa0از دو هفته قبلش در تدارک خرید کادوهای کوچیک کوچیک بودم. کوچیک و ارزون قیمت ولی مورد نیاز((:xa0روز یکم استاد گرامی مارو کشوند دانشگاه! شب قبلش هم تا چهار صبح بیدار بودم و پای سیستم! یعنی روز سالگردمون واقعا واقعا خسته بودم. هم جسمی و هم ذهنی.xa0تا اومدیم خونه ساعت چها...
گل پسری - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 23:02
از نخودچی زاده بگم که به شدت مردونه و پسرونه با روحیات خشن، استقلال طلب و بااعتماد به نفس شده این روزها.xa0جرات داری بهش بگی بالا چشمت ابرو! آنچنان جوابت رو میده: دیدستم درد نکنه بااین تربیتم!فکر کنم مال سنش باشه.xa0وقتی باهاش دعوا بکنی حرفای خودت رو یه ریز تکرار میکنه! انقدر که خندت میگیره!xa0یا یه...

برچسب‌های مرتبط

(( meaning | (( emoticon | (( in bash | بیست و چهارم آبان | بیست و پنجم آبان | روزهای کوتاه پاییز | مادرانه هایم | مادرانه هایم برای تو | ماه رمضون | ماه رمضون 95