
شب ها دلم نمیخواد بره توی اتاق خودش و حتی دوست دارم توی تخت خودمون بااینکه واقعا جایی برای خودم نمیمونه((: بخوابه.
قبل از شهریور چند موسسه و مهد کودک رو سر زدم، نهایتا توی یکی از موسسات موقتا ثبت نام کردم. امروز دوباره رفتم چند جای دیگه و بین موسسه قبلی و یک موسسه دیگه دو دل شدم. 
ولی واقعیتش ته ته دلم دوست ندارم بفرستمش! هی میگم زوده. بذار پیش خودم باشه...همین کلاس ها و کارگاه های یکی دوساعته خوبه و اینکه به صورت روتین بخواد هرروز از صبح تا ظهر بره لازم نیست!
دوست ندارم ازش دور بشم....نمیدونم این چه حس مادرانه ایه که جلوی پیشرفت و بزرگ شدن و مستقل شدن بچش رو میگیره! 
داشتم فکر می کردم برای دستشویی رفتنش! آخه نخودچی زاده( باعرض پوزش برای حرفای بی ابانه و کثیفانه: دی) با شلوار نمیتونه بره دستشویی
یعنی اینکه بلد نیست جمع و جور کنه شلوارش رو. و اینکه موقع دستشویی کتبی( اصطلاحاتم تو حلقم!) نمیتونه خودش رو بشوره هنوز!
کشمش گفت امروز فکرات رو بکن درباره ی دو تا موسسه که فردا ببریمش و ثبت نام نهایی رو انجام بدیم.
ولی من هنوز با خودم کنار نیومدم!!!!!
خدایا بهترین راه رو نشونم بده.
____________________________________________________
کوچیک که بودیم، ظهرها مامانم میخوابید و ما شیطونی می کردیم.
خاطرات خوبی از اون روزها دارم.
بعد مامانم بیدار میشد وعصرانه میوه یا چایی میخوردیم. 
بعد تولد محمدمتین و بی خوابی ها، همیشه می گفتم یعنی میرسه روزی که من بتونم ظهرها چرت بزنم بدون اینکه مجبور باشم قبلش این وروجک رو بخوابونم!!!! 
الان چند وقتیه که به این آرزوم رسیدم.
هر وقت اراده کنم میرم تو تخت و نخودچی زاده رو صدا می کنم که بخواب! ایشونم میگن میخوام بازی کنم! 
من یهو خوابم میبره و نخودچی زاده مشغول بازی میشه. بعد از اینکه خسته میشه خودش خوابش میبره بدون انکه منو بیدار کنه
.
فکر کنم واقعنکی نخودچی زاده داره بزرگ میشه هاااااااااااااااااااا
امروز تا من خواب بودم رفته سراغ لوازم تولد بازی که توی کمد لباسی مثلا قایمشون کرده بودم
! همه رو چیده و بازی کرده. بعدم رفته تو تختش پتوشو کشیده روی سرش و خوابیده! 
اومدم دیدم پتوپیچ خوابش برده تعجب کردم. اخه جدیدا حتی تو خواب عمیقم اگه پتو بکشم روش سریع پتورو پس میزنه!
اینم از روزای اول پاییزی ما...هوا چقدر حس خوب داره.
ما را در سایت من و این ... دنبال میکنید
برچسب: مادرانه هایم,مادرانه هایم برای تو,
نویسنده:
بازدید: 193