دلم نیومد مامان یا مادرشوهرم رو با زبون روزه اذیت کنم برای چند ساعت. تصمیم گرفتم نخودچی زاده رو با خودم ببرم. 
هروقت توی دانشگاه بچه می دیدم می گفتم کار درستی نیست و کاش مامانه بچش رو میذاشت پیش کسی.
ولی الان که خودم توی موقعیتش قرار گرفتم دیدم گاهی چاره ای نیست
.واقعا مجبوری!
بسیار با اعتماد به نفس با پسرک رفتیم دانشگاه.
اصلا هم دانشجوی بی کلاسی نبودم
.خیلی هم بهمون خوش گذشت.
من خودم کوچولو موچولو ام، شلوار لی و کفش اسپرت و کوله...دیگه واقعا کوچولو می زنم
. اصلا بهم نمیاد مامان باشم.
انقدر بهمون نگاه های متعجبانه کردن، یک خانومه هم ازم پرسید بچه ی خودته؟؟؟ 
یک خانومه هم نزدیک ساختمونمون، گفت همینجا زندگی می کنید؟خواهرنداری؟کدوم طبقه اید و....منم خواهرم توی ساختمون خودمون زندگی میکنه، فکر کردم مثلا شناختم.
گفتم خواهردارم اتفاقا.
گفت:خواهرمجرد ها،برای داداشم میخوایم 
خلاصه روز خیلی باحالی بود. توی دانشگاهم، رفتیم اتاق مدیرگروهمون. محمدمتین سلام کرد و دست داد. مودب بود تااینجاش. 
بعدش استادم گفت بشین همینجا کارت رو انجام بده.گفتم استاد پسرم شلوغ میکنه. گفت: نه.چه حرفیه. خیلی ها آرزوی همین بچه رو دارن. خداروشکر کن و... 
به نخودچی زاده شکلات داد. سریع بازش کرد و خورد و بلند گفت مامان شکلات میخوام
!استادم دوباره بهش شکلات داد. سه تا شکلات نوش جان کرد.
استاد دیگه بیسکویت ساقه طلایی باز کرد و بهش تعارف کرد.نخودچی زاده یه دونه برداشت.استاد اوم بیسکوییت رو بذاره سرجاش که نخودچی زاده پرید و بادوتا دستاش تا میتونست بیسکویت برداشت!
خیلی خجالت کشیدم.گفتم استاد ببخشید و...
قبلش بهش دوتا غازی نون پنیر که همراهم آورده بودم دادم هااااااااااااااا
ا. بچست و سادگی و صداقتش. به اندازه ای که دلش میخواست برداشت! 
بعدش براش توضیح دادم که وقتی تعارف می کنن نباید زیاد برداریم و یه دونه کافیه.
بعدش اگر بازم دلت خواست به مامانی یا بابایی بگو برات از همونا میخرن.ایشالا که یاد گرفته باشه.
________________________________________________________
چندروز پیش شبکه پویا یه انیمیشن ایرانی گذاشته بود که یه خانواده چهارنفره بودن و بچه ها برای مادر وپدرشون شعر می خوندن. مادرخانواده مقنعه و مانتو بلند داشت توی خونه. نخودچی زاده یهو برگشت گفت: مامان تو که فقط بیرون روسری میپوشی، این مامانه چرا روسری پوشیده؟ 
بعنی مونده بودم
چی جوابش رو بدم که بتونه درک کنه: دی آخه قبلا ازم پرسیده بود مامان چرا تو روسری میپوشی؟منم گفتم خانوما وقتی میرن بیرون روسری سرشون می کنن.
معمولا خیلی دقت میکنه و جزییات رو خوب میبینه.
***** حدودا سه ماه پیش، نخودچی زاده، کف دست راستش،نزدیک انگشت اشارش، یه خال قهوه ای خوشکل ظاهر شد. خیلی یهویی...یعنی یه روز صبح بیئار شد دیدم کف دستش خال داره.
ناگفته نماند نخودچی زاده عاشق خال بود. الان میگه خدا مهربون بهم خال داده.
من و این ......ما را در سایت من و این ... دنبال میکنید
برچسب: من و پسرم,من و پسرم آرین,من و پسرم برسام,من و پسرم ایلیا,من و دخترم زنش شدیم (2),من پسرم و عاشق پسر شدم,من و دخترم,من و دخترم ری را,من و دخترم لیانا,من و دخترم ایلماه,
نویسنده:
بازدید: 176