
پاییز کروناای و حبس در خانه رو میگذرونیم.دخترک کامل صحبت می کنه و با سیاست خاص خودش دلبری می کنه.دایره کلماتش خیلی وسیعه و تتقریبا همه جملات و کلمات رو متوجه میشه و میتونه بگه.پسرک هم به درس خوندن انل...
ادامه مطلب
سلام به همگی. من اومدممممممممممممممنون از همه کامنت های خوشکلتون و احوالپرسی هاتون((:اصلا دوستای, بلاگفا یه چیز دیگه ان. محبت و معرفتشون. ببخشید خیلی دیر اومدم. واقعا روزا تندتند میگذره و من دنبال وقت ...
ادامه مطلب
سلامون علیکم.بعد از یک غیبت صغری من اومدم.به خاطر شنیدن خبر فوت یه بابای جوون و مهربون چند روزیه ناراحتم و لحظه ای از فکر زن و اون پسر کوچولوش بیرون نمیام.ولی امروز نخودچی ززاده 1 بعد از پیش دبستا...
ادامه مطلب
از خونه ی مامانم برمیگردیم. نخودچی زاده شیرین زبونی میکنه و پدر و پسر با آهنگایی که پخش میشه میخونن و مثل همیشه شنگول((: کشمش مسیرو کج میکنه و میریم سمت رستوران و میگه بریم ولنتاین بازی شام بخوریم.ز...
ادامه مطلب
16 مردادتوی سه هفته و سه روزگی بررسی از مرجع آزمایش طبق کپی رایت خون دادم.میدونم خیلی زود بود: دیهمه تعجب میکردن وقتی میفهمیدن.عدد بتام 45 بود.رسما نی نی رخ نشان داد((:خوش اومدی عشق مادر ...
ادامه مطلب
چندتا کار دارم که باید به ثمر برسونم و نیازمند تلاش زیاد و اراده قویه((:از امروز بسم الله رو گفتم و ان شاالله که موفق بشم.پیش به سوی موفقیت و اتفاقای تازه و شاید بزرگ....پرانرژی و پر از امید....
ادامه مطلب
اینکه از اول آذر پست نذاشتم واقعا شرم آوره: دیدر این لحظه نخودچی زاده بسیار سرخود رفته دیجیتون رو توی موبایل من برای خودش نصب کرده و مشغول دیدن کارتونه!چرا بچه ها انقدر خبره در تکنولوژی شدن!!!!!! کشمش هم از خستگی بیهوش شده روی تخت. واقعا مردها زحمت کش هستن.( البته خیلی از خانم ها بیرون از خونه کار می کنن و واقعا تلاش می کنن) بوی شلغم روی گاز توی خونه پیچیده. هر 5 دقیقه یکبار نخودچی زاده میگه مامانی میشهبا یه چیز خوشمزه منو سوپرایز کنی!!!!! دوتا کیک فنجونی و یک موز فعلا خورده. تا یک ساعت دیگهشام اماده بشه و شامش رو بدم. شب یلدا هم دوجا مهمونی دعوتیم!!!!! یکی خونه عمه ی من که همه دعوت شدیم. یکی خونه ی عموی کشمش که بازم همه فامیل دعوت هستن اونجا.اولویت با خانواده همسری هست چون خیلی زودتر دعوت ک...
ادامه مطلب
هروقتلب تاب روشن بشه اولین کاری که می کنم وارد صفحه بلاگفا میشم!الانم به شدت کار دارم با لب تاب و وقت کم! ولی دلیل نمیشد نیام به بلاگفا و وبلاگاتون سر نزنم((: هوای ابری آلوده.... )): بنده خدا عارف لرستانی هم فوت شد! چه روزگار عجیبه... تو رویای روزی ام که بی دغدغه درس باشم....یعنی میشههههههههههههه خدایا کمکم کن((: ...
ادامه مطلب
لب تاب رو آوردم،اومدم بشینم پای کارام که خیلی عقب افتاده ولی دودقیقه بیشتر نتونستم و این بلاگفارو باز کردم تا اول اینجارو سرو سامون بدم بعد بشینم پای کارهای دیگم!مرسی از کامنت هاتون دوستای وفادار من در این روزگار بی رونق وبلاگستان!حالم خیلی بهتره و حسای بدم خیلی خیلی کمرنگ شدن و انشاالله محو میشن به زودی.اول یه اعتراف بکنم وبلاگایی که آپ میشن رو با تبلت میخونم ولی کامنت نمیذارمکامنت گذاشتن فقط با لب تاب بهم میچسبه.مثلا ممکنه وبلاگ رو امروز بخونم دوروز بعد که بشه سیستم رو روشن کنم کامنت بذارم!شام میخوام املت بپزم((:املت باسیزی خوردن و پیاز خام میچ...
ادامه مطلب
من عاشق پاییز و هواش بودم. تنها سالی که پاییزش یکم سخت بود، بعد از تولد نخودچی زاده بود که بعد زایمانم حالم خوب نبود!خیلی روزها برام دلگیر بود و همش اشک داشتم و وابستگی شدید به کشمش!که البته بخاطر زایمان و تغییرات بدن و ...بود و به ده روز نکشیده بهتر شدم.ولی امسالم شب های طولانی برام دلگیر شده!دارم خودم رو سرگرم میکنم که زودتر حالم خوب بشه.تصمیم گرفتم رفت و آمدبا دوستام رو بیشتر کنم!اگر خدا بخواد خونمون رو عوض کنیم و تغییرات جدید.تصصمیم گرفتم برم تو دل ترس های زندگیم!توکل بر خدای مهربون.نوشتن اینجا و البته صحیت با یکی از دوستام همین چنددقیقه پیش حا...
ادامه مطلب
شب نخوابیدم و مشغول مقاله ام...نصف شبنخودچی زاده بیدار شد و خواب آلود اومد توی اتاقی که کار می کردم.دستش رو گرفتم و بردمش توی تختش که بخوابه. کنارش دراز کشیدم که با حس خوب بخوابه. با چشمای بسته میگه: مامان برو چراغای اضافی رو خاموش کن، لب تابم خاموش کن و بیا بخواب((:یعنی هلاکشم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.گفتم چشم و رفتم چراغ اتاق رو خاموش کردم. تا برگشتم دیدم خوابش برده((:...
ادامه مطلب
این روزا این منم که وابسته ی محمدمتین شدم!شب ها دلم نمیخواد بره توی اتاق خودش و حتی دوست دارم توی تخت خودمون بااینکه واقعا جایی برای خودم نمیمونه((: بخوابه.قبل از شهریور چند موسسه و مهد کودک رو سر زدم، نهایتا توی یکی از موسسات موقتا ثبت نام کردم. امروز دوباره رفتم چند جای دیگه و بین موسسه قبلی و یک موسسه دیگه دو دل شدم.ولی واقعیتش ته ته دلم دوست ندارم بفرستمش! هی میگم زوده. بذار پیش خودم باشه...همین کلاس ها و کارگاه های یکی دوساعته خوبه و اینکه به صورت روتین بخواد هرروز از صبح تا ظهر بره لازم نیست!دوست ندارم ازش دور بشم....نمیدونم این چه حس مادرانه ایه ک...
ادامه مطلب
سلام سلام.کلا من بابلاگفا و وبلاگستان و خوندن وبلاگ دوستان و کامنت گذاشتن شاد میشم. شاید بخاطر نوستالژی بودنش باشه.ولی مطمینم هرگز نمیتونم ازش دل بکنم.این روزها که تندتندمیگذرن، روزای مهم و پراز تغییرات و تصمیم گیری های ریز و کوچیک برای من و همسری هست. امیدوارم بهترین تصمیم هارو بگیریم و هرچی صلاح و خیرمون هست اتفاق بیفته.چند روزی خواهرزاده ی عزیزم خونمون بود. یه نوجوون دوازده ساله. واقعا واقعا بزرگ کردن بچه تو این دوران چقدر سخته هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. خدایا خودت به همه ی پدر و مادرها کمک کن.قطعا من هم به این معضلات خواهم خو...
ادامه مطلب
یک شهریور سالگرد عروسیمون بود.از دو هفته قبلش در تدارک خرید کادوهای کوچیک کوچیک بودم. کوچیک و ارزون قیمت ولی مورد نیاز((:روز یکم استاد گرامی مارو کشوند دانشگاه! شب قبلش هم تا چهار صبح بیدار بودم و پای سیستم! یعنی روز سالگردمون واقعا واقعا خسته بودم. هم جسمی و هم ذهنی.تا اومدیم خونه ساعت چهار عصر بود دیگه. لباسامو عوض کردم و ذوق زده عین بچه ها کادوهارو دادم کشمش خان. کشمش جا خورد و فکر می کرد سالگرد عروسیمون فردا شب هست! هی می گفت اشتباه می کنی امشب که نیست! فردا شبه((:کادوهارو که باز می کرد لبخند گننننننننننده میزد و میی گفت وای چی خریدی!فکر نمی کرد هم...
ادامه مطلب
سرکاره و زنگ میزنه به گوشیم... میرم خونه و در آرامش بهش زنگ می زنم...دلم براش حسابی تنگ شده.حرف می زنیم...میگم:یه چیزی بگومیگه: باشه باشه.میگم: یه چیزی بگومیگه: شلوغهمیگم: شلوغ باشهمیگه: اومدم میگممیگم: رمزی بگومیگه: آی لاو یومن ذوق زده.....رمزی گفتنش: دی**** وقتی مجبورش میکنم سرکارش بهم زندگی ببخشه.**** توی مهمونی همش به یادش بودم...جزو معدود مهمونی هایی بود که باهم نبودیم....
ادامه مطلب