
پاییز کروناای و حبس در خانه رو میگذرونیم.دخترک کامل صحبت می کنه و با سیاست خاص خودش دلبری می کنه.دایره کلماتش خیلی وسیعه و تتقریبا همه جملات و کلمات رو متوجه میشه و میتونه بگه.پسرک هم به درس خوندن انل...
ادامه مطلب
بیست و یکم آبان با کشمش و نخودچی زاده رفتیم برای سونوگرافی غربال سه ماهه دوم.تقریبا هفده هفته و سه روز میشدم. ولی طبق سونو 18 هفته و سه روز بودم.دکترمم تاکید کرد یک سونو گرافی خاصی برم که وقتی رفتم...
ادامه مطلب
24 آذر عروسی پسر عمم بود. اونم توی شهر دیگه.از طرفی مادربزرگمم حالش خوب نیس و میخواستم حتما برم ببینمش. دیگه تصمیم گرفتیم هم بریم عروسی و هم به مادربزرگم سر بزنیم.23 روز جمعه، 5صبح علی الطلوع با مام...
ادامه مطلب
سلامون علیکم.بعد از یک غیبت صغری من اومدم.به خاطر شنیدن خبر فوت یه بابای جوون و مهربون چند روزیه ناراحتم و لحظه ای از فکر زن و اون پسر کوچولوش بیرون نمیام.ولی امروز نخودچی ززاده 1 بعد از پیش دبستا...
ادامه مطلب
به خاطر محرم تولد نخودچی زاده رو زودتر گرفتیم.امسال برخلاف سال های قبل به درخواست گل پسری تولد دوستانه براش گرفتم. دوستای کلای آی مسش رو دعوت کردم.یه تولد کوچولوبهشون خوش گذشت و خاطره تولد 5 سالگی گل پسر رقم خورد....
ادامه مطلب
پدر و پسر خوابن و من تنهایی تی وی می بینم و وبلاگ میخونم.آی میچسبه این زمانی که برای خودم میذارم. دلم چایی میخواد و فکر می کنم نخورم بهتره! دیگه بیخواب میزنه به سرم. امروز نخودچی زاده رای اولین بار با باباش رفتن استخر((: حوضچه و لب دریا و آب گرم رفته بود ولی استخر نرفته بود. چقدرم بهشون خوش گذشته بوده((: امروز روز دخترم هست. روزمون مبارک همگی. ...
ادامه مطلب
لب تاب رو آوردم،اومدم بشینم پای کارام که خیلی عقب افتاده ولی دودقیقه بیشتر نتونستم و این بلاگفارو باز کردم تا اول اینجارو سرو سامون بدم بعد بشینم پای کارهای دیگم!مرسی از کامنت هاتون دوستای وفادار من در این روزگار بی رونق وبلاگستان!حالم خیلی بهتره و حسای بدم خیلی خیلی کمرنگ شدن و انشاالله محو میشن به زودی.اول یه اعتراف بکنم وبلاگایی که آپ میشن رو با تبلت میخونم ولی کامنت نمیذارمکامنت گذاشتن فقط با لب تاب بهم میچسبه.مثلا ممکنه وبلاگ رو امروز بخونم دوروز بعد که بشه سیستم رو روشن کنم کامنت بذارم!شام میخوام املت بپزم((:املت باسیزی خوردن و پیاز خام میچ...
ادامه مطلب
سلام به همگی.از وبلاگم خجالت میکشم که بیست و سه روزه آپش نکردم!واقعیتش وقت داشتم ولی دوست نداشتم بیام سراغ لب تاب!کارام خیلی عقب افتاده و خیلی کاردارم انجام بدم ولی زدم به تنبلی و بی خیالی!اینه که روشن کردن سیستم کلا عذاب وجدان بهم میده.منم ازش دوری می کنم که مثل کبک سرمو کرده باشم زیر برف: دیچند وقته مشغول پیدا کردن مهدکودک مناسب و کلاس های مناسب برای نخودچی زاده بودیم. به یک نتیجه رسیدم( نتیجه کاملا کاملا شخصی هست و ممکنه هرکسی نظرش متفاوت با من باشه) اینکه مهدکودک ها چون صرفا کارشون نگهداری بچه هست، کلا سیستمشون فرق میکنه. به نظرم مراکزی مثل خانه ...
ادامه مطلب
یک شهریور سالگرد عروسیمون بود.از دو هفته قبلش در تدارک خرید کادوهای کوچیک کوچیک بودم. کوچیک و ارزون قیمت ولی مورد نیاز((:روز یکم استاد گرامی مارو کشوند دانشگاه! شب قبلش هم تا چهار صبح بیدار بودم و پای سیستم! یعنی روز سالگردمون واقعا واقعا خسته بودم. هم جسمی و هم ذهنی.تا اومدیم خونه ساعت چهار عصر بود دیگه. لباسامو عوض کردم و ذوق زده عین بچه ها کادوهارو دادم کشمش خان. کشمش جا خورد و فکر می کرد سالگرد عروسیمون فردا شب هست! هی می گفت اشتباه می کنی امشب که نیست! فردا شبه((:کادوهارو که باز می کرد لبخند گننننننننننده میزد و میی گفت وای چی خریدی!فکر نمی کرد هم...
ادامه مطلب
سرکاره و زنگ میزنه به گوشیم... میرم خونه و در آرامش بهش زنگ می زنم...دلم براش حسابی تنگ شده.حرف می زنیم...میگم:یه چیزی بگومیگه: باشه باشه.میگم: یه چیزی بگومیگه: شلوغهمیگم: شلوغ باشهمیگه: اومدم میگممیگم: رمزی بگومیگه: آی لاو یومن ذوق زده.....رمزی گفتنش: دی**** وقتی مجبورش میکنم سرکارش بهم زندگی ببخشه.**** توی مهمونی همش به یادش بودم...جزو معدود مهمونی هایی بود که باهم نبودیم....
ادامه مطلب