من و این ...

متن مرتبط با «ای لاو یو متحرک» در سایت من و این ... نوشته شده است

پاییز متفاوت امسال

  • نیلوبلاگ

    پاییز کروناای و حبس در خانه رو میگذرونیم.دخترک کامل صحبت می کنه و با سیاست خاص خودش دلبری می کنه.دایره کلماتش خیلی وسیعه و تتقریبا همه جملات و کلمات رو متوجه میشه و میتونه بگه.پسرک هم به درس خوندن انل...

    ادامه مطلب
  • دوستای عزیزم

  • نیلوبلاگ

    سلام به همگی. من اومدممممممممممممممنون از همه کامنت های خوشکلتون و احوالپرسی هاتون((:اصلا دوستای, بلاگفا یه چیز دیگه ان. محبت و معرفتشون. ببخشید خیلی دیر اومدم. واقعا روزا تندتند میگذره و من دنبال وقت ...

    ادامه مطلب
  • یوهوووووووووووووو

  • نیلوبلاگ

    سلامون علیکم.xa0بعد از یک غیبت صغری من اومدم.xa0به خاطر شنیدن خبر فوت یه بابای جوون و مهربون چند روزیه ناراحتم و لحظه ای از فکر زن و اون پسر کوچولوش بیرون نمیام.xa0ولی امروز نخودچی ززاده 1 بعد از پیش دبستا...

    ادامه مطلب
  • مثلا ولنتاین((:

  • نیلوبلاگ

    از خونه ی مامانم برمیگردیم. نخودچی زاده شیرین زبونی میکنه وxa0 پدر و پسر با آهنگایی که پخش میشه میخونن و مثل همیشه شنگول((: کشمش مسیرو کج میکنه و میریم سمت رستوران و میگه بریم ولنتاین بازی شام بخوریم.xa0ز...

    ادامه مطلب
  • آزمایش بارداری نی نی جدید((:

  • نیلوبلاگ

    16 مردادxa0xa0توی سه هفته و سه روزگی بررسی از مرجع آزمایش طبق کپی رایت خون دادم.xa0میدونم خیلی زود بود: دیxa0xa0همه تعجب میکردن وقتی میفهمیدن.عدد بتام 45 بود.xa0رسما نی نی رخ نشان داد((:xa0خوش اومدی عشق مادر ...

    ادامه مطلب
  • تلاش باید کرد

  • نیلوبلاگ

    چندتا کار دارم که باید به ثمر برسونم و نیازمند تلاش زیاد و اراده قویه((:xa0از امروز بسم الله رو گفتم و ان شاالله که موفق بشم.xa0پیش به سوی موفقیت و اتفاقای تازه و شاید بزرگ....xa0پرانرژی و پر از امید....

    ادامه مطلب
  • روزای آخر پاییز

  • نیلوبلاگ

    اینکه از اول آذر پست نذاشتم واقعا شرم آوره: دیxa0xa0در این لحظه نخودچی زاده بسیار سرخود رفته دیجیتون رو توی موبایل من برای خودش نصب کرده و مشغول دیدن کارتونه!xa0چرا بچه ها انقدر خبره در تکنولوژی شدن!!!!!!xa0 کشمش هم از خستگی بیهوش شده روی تخت. واقعا مردها زحمت کش هستن.( البته خیلی از خانم ها بیرون از خونه کار می کنن و واقعا تلاش می کنن)xa0xa0 بوی شلغم روی گاز توی خونه پیچیده. هر 5 دقیقه یکبار نخودچی زاده میگه مامانی میشهxa0با یه چیز خوشمزه منو سوپرایز کنی!!!!!xa0 دوتا کیک فنجونی و یک موز فعلا خو...

    ادامه مطلب
  • وفاداری بلاگفایی

  • نیلوبلاگ

    هروقتxa0لب تاب روشن بشه اولین کاری که می کنم وارد صفحه بلاگفا میشم!xa0الانم به شدت کار دارم با لب تاب و وقت کم! ولی دلیل نمیشد نیام به بلاگفا و وبلاگاتون سر نزنم((:xa0 هوای ابری آلوده.... )):xa0 بنده خدا عارف لرستانی هم فوت شد! چه روزگار عجیبه...xa0 تو رویای روزی ام که بی دغدغه درس باشم....یعنی میشهههههههههههههxa0 خدایا کمکم کن((: ...

    ادامه مطلب
  • بلاگفای دامن گیر: دی

  • نیلوبلاگ

    لب تاب رو آوردم،اومدم بشینم پای کارام که خیلی عقب افتاده ولی دودقیقه بیشتر نتونستم و این بلاگفارو باز کردم تا اول اینجارو سرو سامون بدم بعد بشینم پای کارهای دیگم!xa0مرسی از کامنت هاتون دوستای وفادار من در این روزگار بی رونق وبلاگستان!حالم خیلی بهتره و حسای بدم خیلی خیلی کمرنگ شدن و انشاالله محو میشن به زودی.xa0اول یه اعتراف بکنم وبلاگایی که آپ میشن رو با تبلت میخونم ولی کامنت نمیذارمکامنت گذاشتن فقط با لب تاب بهم میچسبه.مثلا ممکنه وبلاگ رو امروز بخونم دوروز بعد که بشه سیستم رو روشن کنم کامنت بذا...

    ادامه مطلب
  • روزهای کوتاه پاییز

  • نیلوبلاگ

    من عاشق پاییز و هواش بودم. تنها سالی که پاییزش یکم سخت بود، بعد از تولد نخودچی زاده بود که بعد زایمانم حالم خوب نبود!خیلی روزها برام دلگیر بود و همش اشک داشتم و وابستگی شدید به کشمش!xa0که البته بخاطر زایمان و تغییرات بدن و ...بود و به ده روز نکشیده بهتر شدم.xa0ولی امسالم شب های طولانی برام دلگیر شده!xa0دارم خودم رو سرگرم میکنم که زودتر حالم خوب بشه.xa0تصمیم گرفتم رفت و آمدبا دوستام رو بیشتر کنم!اگر خدا بخواد خونمون رو عوض کنیم و تغییرات جدید.xa0تصصمیم گرفتم برم تو دل ترس های زندگیم!توکل بر خدای ...

    ادامه مطلب
  • چراغای اضافی ((: نصف شبانه نوشت

  • نیلوبلاگ

    شب نخوابیدم و مشغول مقاله ام...xa0نصف شبxa0نخودچی زاده بیدار شد و خواب آلود اومد توی اتاقی که کار می کردم.xa0دستش رو گرفتم و بردمش توی تختش که بخوابه. کنارش دراز کشیدم که با حس خوب بخوابه. با چشمای بسته میگه: مامان برو چراغای اضافی رو خاموش کن، لب تابم خاموش کن و بیا بخواب((:xa0یعنی هلاکشم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.xa0گفتم چشم و رفتم چراغ اتاق رو خاموش کردم. تا برگشتم دیدم خوابش برده((:...

    ادامه مطلب
  • مادرانه هایم...

  • نیلوبلاگ

    این روزا این منم که وابسته ی محمدمتین شدم!xa0شب ها دلم نمیخواد بره توی اتاق خودش و حتی دوست دارم توی تخت خودمون بااینکه واقعا جایی برای خودم نمیمونه((: بخوابه.xa0قبل از شهریور چند موسسه و مهد کودک رو سر زدم، نهایتا توی یکی از موسسات موقتا ثبت نام کردم. امروز دوباره رفتم چند جای دیگه و بین موسسه قبلی و یک موسسه دیگه دو دل شدم.xa0ولی واقعیتش ته ته دلم دوست ندارم بفرستمش! هی میگم زوده. بذار پیش خودم باشه...همین کلاس ها و کارگاه های یکی دوساعته خوبه و اینکه به صورت روتین بخواد هرروز از صبح تا ظهر بر...

    ادامه مطلب
  • پست با حسای خوب بلاگفایی

  • نیلوبلاگ

    سلام سلام.xa0کلا من بابلاگفا و وبلاگستان و خوندن وبلاگ دوستان و کامنت گذاشتن شاد میشم. شاید بخاطر نوستالژی بودنش باشه.ولی مطمینم هرگز نمیتونم ازش دل بکنم.xa0این روزها که تندتندمیگذرن، روزای مهم و پراز تغییرات و تصمیم گیری های ریز و کوچیک برای من و همسری هست. امیدوارم بهترین تصمیم هارو بگیریم و هرچی صلاح و خیرمون هست اتفاق بیفته.xa0چند روزی خواهرزاده ی عزیزم خونمون بود. یه نوجوون دوازده ساله. واقعا واقعا بزرگ کردن بچه تو این دوران چقدر سخته هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. خدایا خودت به ...

    ادامه مطلب
  • یک شهریور دوست داشتنی

  • نیلوبلاگ

    یک شهریور سالگرد عروسیمون بود.xa0از دو هفته قبلش در تدارک خرید کادوهای کوچیک کوچیک بودم. کوچیک و ارزون قیمت ولی مورد نیاز((:xa0روز یکم استاد گرامی مارو کشوند دانشگاه! شب قبلش هم تا چهار صبح بیدار بودم و پای سیستم! یعنی روز سالگردمون واقعا واقعا خسته بودم. هم جسمی و هم ذهنی.xa0تا اومدیم خونه ساعت چهار عصر بود دیگه. لباسامو عوض کردم و ذوق زده عین بچه ها کادوهارو دادم کشمش خان. کشمش جا خورد و فکر می کرد سالگرد عروسیمون فردا شب هست! هی می گفت اشتباه می کنی امشب که نیست! فردا شبه((:xa0xa0کادوهارو که ...

    ادامه مطلب
  • آی لاو یو...

  • نیلوبلاگ

    سرکاره و زنگ میزنه به گوشیم... میرم خونه و در آرامش بهش زنگ می زنم...xa0دلم براش حسابی تنگ شده.xa0xa0حرف می زنیم...xa0میگم:xa0یه چیزی بگوxa0میگه: باشه باشه.میگم: یه چیزی بگوxa0میگه: شلوغهxa0میگم: شلوغ باشهxa0میگه: اومدم میگمxa0میگم: رمزی بگوxa0میگه: آی لاو یوxa0من ذوق زده.....xa0رمزی گفتنش: دی**** وقتی مجبورش میکنم سرکارش بهم زندگی ببخشه.xa0**** توی مهمونی همش به یادش بودم...جزو معدود مهمونی هایی بود که باهم نبودیم....

    ادامه مطلب