
سلامون علیکم.بعد از یک غیبت صغری من اومدم.به خاطر شنیدن خبر فوت یه بابای جوون و مهربون چند روزیه ناراحتم و لحظه ای از فکر زن و اون پسر کوچولوش بیرون نمیام.ولی امروز نخودچی ززاده 1 بعد از پیش دبستا...
ادامه مطلب
یک شهریور سالگرد عروسیمون بود.از دو هفته قبلش در تدارک خرید کادوهای کوچیک کوچیک بودم. کوچیک و ارزون قیمت ولی مورد نیاز((:روز یکم استاد گرامی مارو کشوند دانشگاه! شب قبلش هم تا چهار صبح بیدار بودم و پای سیستم! یعنی روز سالگردمون واقعا واقعا خسته بودم. هم جسمی و هم ذهنی.تا اومدیم خونه ساعت چهار عصر بود دیگه. لباسامو عوض کردم و ذوق زده عین بچه ها کادوهارو دادم کشمش خان. کشمش جا خورد و فکر می کرد سالگرد عروسیمون فردا شب هست! هی می گفت اشتباه می کنی امشب که نیست! فردا شبه((:کادوهارو که باز می کرد لبخند گننننننننننده میزد و میی گفت وای چی خریدی!فکر نمی کرد هم...
ادامه مطلب
سرکاره و زنگ میزنه به گوشیم... میرم خونه و در آرامش بهش زنگ می زنم...دلم براش حسابی تنگ شده.حرف می زنیم...میگم:یه چیزی بگومیگه: باشه باشه.میگم: یه چیزی بگومیگه: شلوغهمیگم: شلوغ باشهمیگه: اومدم میگممیگم: رمزی بگومیگه: آی لاو یومن ذوق زده.....رمزی گفتنش: دی**** وقتی مجبورش میکنم سرکارش بهم زندگی ببخشه.**** توی مهمونی همش به یادش بودم...جزو معدود مهمونی هایی بود که باهم نبودیم....
ادامه مطلب