
روز قبل تولدم 5 شنبه، با نخودچی زاده رفتیم پارک.حدودای ساعت 3 و نیم ظهر.یهو بارون زد و همه بچه ها و مامان ها زیر سرسره ها پناه گرفتیم.هواش دلپذیر شده بود و بچه ها هم کیف کرده بودن.هوا زیاد سرد نبود ...
ادامه مطلب
به خاطر محرم تولد نخودچی زاده رو زودتر گرفتیم.امسال برخلاف سال های قبل به درخواست گل پسری تولد دوستانه براش گرفتم. دوستای کلای آی مسش رو دعوت کردم.یه تولد کوچولوبهشون خوش گذشت و خاطره تولد 5 سالگی گل پسر رقم خورد....
ادامه مطلب
قرار بود صبح روز قبل تولد کشمش با نخودچی زاده بریم خرید سوپرایزهای تولد.صبحش منتظر بودم آلارم موبایل کشمش زنگ بخوره و پاشه بره سرکار و منم دست به کار بشم برای تولد.کشمش خان خیلی شیک بیدار شد و اعلام فرمودن نمیرم سرکار!!!!!!!! عاقا یعنیا من دقیقااااا شوکه بودم!!!!!!! دلداری دادم به خودم که فردا و همون روز تولدش برنامه هام رو پیاده می کنم! که یکهویی برای فردا شبش مهمون دار شدیم((((: بازم تسلیم نشدم و گفتم قبل از اومدن مهمونا یه تولد کوچیک میگیریم. صبحش نخودچی زاده رو بردم کلاس و کیک خریدیم و حدودای 2 اومدیم خونه. بدو بدو نهار پسرکو دادم و مشغول شام و بساط مهمونی شدم. خواهری جانمم اومد که...
ادامه مطلب
سلامون علیکم.هی منتظر شدم این عزاداری هاتموم بشه و بیام وبلاگم برای ثبت روزای قشنگ زندگیم و جوونیم که داره میگذره.الان حس پیری کردم: دیبیست مهر 95...تولد بیست و نه سالگیم... یعنی بیست و هشت سال تمام و چهار روزمه الان!تولدم مصادف بود با تاسوعای محرم دقیقا!روز قبلش همسرجان از سرکار با یک کیک قلبی قرمز خوشکل اومدن. نمیدونم چرا همش منتظر بودم تولدم یادش بره: دی به احترام این روزها، فقط عکس گرفتیم و بعدش کیک میل کردیم.روز تولدمم خیلی بی رنگ بود...یعنی مثل هرسال نبود بخاطر تاسوعا.خواهرم یه گردنبند بهم هدیه داد که خیلی خیلی دوستش دارم. هدیه های بقیه رو هم...
ادامه مطلب