تولدم((:

خرید بک لینک
روز قبل تولدم 5 شنبه، با نخودچی زاده رفتیم پارک.حدودای ساعت 3 و نیم ظهر.

یهو بارون زد و همه بچه ها و مامان ها زیر سرسره ها پناه گرفتیم.هواش دلپذیر شده بود و بچه ها هم کیف کرده بودن.

هوا زیاد سرد نبود و منم اجازه دادم نخودچی زاده از بارون لذت ببره.

کشمش حدودای شش و هفت از دانشگاه میومد. زنگ زد و اومد پارک دنبالمون.

تا نشستم توی ماشین دیدم کیک خریده و تولدمو تبریک گفت خیلی خوشحال شدم. قرار شد شام بریم بیرون. م ش زنگ زد همون موقع برای تبریک. دیگه به کشمش گفتم کیک رو ببریم با م ش و پ ش بخوریم.

وای که توی عکسای تولد امسالم چقدر من داغونم: دی

حالم اصلا خوب نبود. تهوع شدید داشتم. بدون حتی یه ذره رژ لب((: آرایش که بماند.

ولی خاطره ای شد که درآینده حتما با دیدن عکساش کلی حرف دارم به دخترکم بزنم که چقدر منو پیر کرد تا به دنیا بیاد

امسال مامان و بابام پیشم نبودن. سفر بودن و جای مامانم و کادوهاش که همیشه چندروز زودتر میومد خونمون و تبریک میگفت خیلی خالی بود.

فرداش هم خواهرم گفت شام بیاید خونه ی من. رفتیم و بسیار سوپرایز شدم چون فکر نمیکردم خواهرم با اون مشغله یادش باشه و کادو خریده باشه.

یه بافت مانتویی خیلی خوشکل صورتی و طوسی برام خریده بود .

من و این ......

ما را در سایت من و این ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 158 تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 6:46

صفحه بندی