صبحش منتظر بودم آلارم موبایل کشمش زنگ بخوره و پاشه بره سرکار و منم دست به کار بشم برای تولد. کشمش خان خیلی شیک بیدار شد و اعلام فرمودن نمیرم سرکار!!!!!!!!
عاقا یعنیا من دقیقااااا شوکه بودم!!!!!!!
دلداری دادم به خودم که فردا و همون روز تولدش برنامه هام رو پیاده می کنم!
که یکهویی برای فردا شبش مهمون دار شدیم((((: بازم تسلیم نشدم و گفتم قبل از اومدن مهمونا یه تولد کوچیک میگیریم.
صبحش نخودچی زاده رو بردم کلاس و کیک خریدیم و حدودای 2 اومدیم خونه.
بدو بدو نهار پسرکو دادم و مشغول شام و بساط مهمونی شدم.
خواهری جانمم اومد که کمکم کنه. عاقا کشمش از سرکار اومد. هنوز درو باز نکرده نخودچی زاده گفت: بابایی برات کیک گرفتیم بیا کیک بخوریم: دی
خلاصه اینم از تولد امسال کشمش((:
من و این ......