صبحش نخودچی زاده رفت پیش دبستانی.کشمش هم رفت سرکار و عصر ساعت شش و نیم راه افتادیم به سمت مشهد.
شب توی شهر توی راه اتاق گرفتیم و خوابیدیم.صبح زود دوباره حرکت کردیم و ظهر رسیدیم هتلی که رزرو کرده بودیم توی مشهد.
تصمیم برای شمال رفتن یا نرفتن هم بستگی به وضعیت من داشت. من خیلی حال و حوصله شمال و راه نداشتم و دوست داشتم زودتر برگردیم خونه.
ولی توی رودربایسی مهربونی های کشمش، روم نمیشد از ذوق پدرو پسر برای شمال چشمپوشی کنم: دی
دیگه گفتم هرچی خودتون تصمیم بگیرید. مخالفتم رو نشون ندادم. البته حال جسمیم هم بد نبود.
دیگه صبح جمعه ششم مهر راه افتادیم به سمت گرگان.ظهر حدودای 4 رسیدیم.مستقیم رفتیم نهارخوران و روستای دنج زیارت((:
یه سوییت گرفتیم و دو روزی موندیم.یه روزش رو رفتیم بندر ترکمن و جزیره آشورده که تنها جزیره ی دریای خزره.
وقتی میخواستیم سوار قایق موتوری بشیم که بریم به جزیره من خیلی دو دل بودم سوا بشم یا نشم.
دل زدم به دریا.سوار شدم و چقدر هیجانش خوب بود((:
اولش از ترس دست نخودچی زاده رو محکم گرفته بودم.نخودچی زاده میخندید و میگفت مامان میترسی: دی
ولی دیگه موقع برگشت نترسیدم وبیشتر لذت بردم.
اولش خیلی موافق شمال نبودم ولی خیلی روحیم عوض شد و خوب شد که رفتیم: دی
یکشنبه هشتم مهر هم برگشتیم و عصرش خونه ی خوشکلمون بودم.
و فرداش نخودچی زاده و کشمش رفتن به کار و درسشون.
من و این ......ما را در سایت من و این ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 149