ششمین سال....

خرید بک لینک
وارد ششمین سال زندکی مشترکمون شدیم((:

الهی شکر تا اینجاش....به امید روزای قشنگ تر و شاد تر و پر عشق تر.

در این ساعت من یک عروس بودم که در حال خوردن صبحانه، سعی می کردم کمترین صدا رو ایجاد کنم. چون خونه بابام پر از مهمون بود که شب قبلش دیر خوابیده بودن و یه روز شلوغ پلوغ در راه داشتن.

یک اقای داماد هول که کله سحر اومد دنبالم و با هم رفتیم خونه عشق قبل از آرایشگاه رفتن.

__________________________________________

امسال سالگرد عروسیمون خیلی شلوغ و پلوغ بود.

دیشب تولد زن داداشم بود و یه جشن خونه بابام برای تولدش تذارک دیدیم. خیلی خیلی خوش گذشت.امیدوارم برای عروس جانمان هم توی اولین سال متاهلیش خاطرات خوبی به جا مونده باشه.

خواهر جان بزرگ هم دیروز رسیدن خونه بابام. امروزم تولدش هست که دیشب هدیش رو دادیم.چون به امید خدا امروز عصر راهی سفر دسته جمعی هستیم.

خلاصه شب عروسیمون تو راهیم((: برنامه هم دارم برای توی راهمون: دی

واما دیروز بنده بنابر اوامر یکهویی استاد سابقم( آی حال میده بگممممممممم سابققققققق) مجبور شدم برای ریوایز مقالم برم دانشگاه !

مامانم که مهمون داشت طفلی و کلی کار....مادرشوهر هم راهی تهران بودن .مجبور شدم نخودچی زاده رو ببرم با خودم دانشگاه))):

خلاصه شلوغ بودم حسابی.

کشمش از سرکار که اومد با گل خوشکل سوپرایزم کرد و یکم عروسی بازی سه تایی و.تندتند اماده شدیم و راهی تولد زن داداش جان شدیم.

مشخصه چقدر تندتند و پریشون نوشتم؟؟؟!میخواستم حتمنی با حس و حال داغ خاطره امسالم ثبت کنم. وقت هم ندارم به شدت((:

دوستون دارمممممممممممم.

بعدا نوشت: چقدر خوبه که وبلاگم هست. که خاطراتم ثبت شده....خوندن آرشیو حالمو به شدت خوب میکنه((:

شهریور 91 رو خوندم.عروس بی هنر بودما: دی

ای کسانی که وبلاگستان رو بوسیدید گذاشتید کنار!!!!! بدانید چیز باارزشی را از دست دادید! حیف خاطراتی که با گذشت زمان فراموش بشن((:

من و این ......

ما را در سایت من و این ... دنبال می‌کنید

برچسب: ششمین, نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:29

صفحه بندی