
پدر و پسر رفتن استخر.ساعت شش رفتن و تااین لحظه که ده و نیم شبه نیومدن: دی هردو عشق آب! منم یه سر با داداشم رفتم پاسازگردی که کفش بخرم و برگشتم خونه. بعد از مدت ها اومدم وبلاگستان و حدودا 6 تایی وبلاگ آپ شده بود که بخونم!حس بسیار دلپذیری بود بغد از مدت ها. همه رو خوندم و کامنت گذاشتم((: منتظرم عشق ها بیان تا شام بخوریم و شهرزاد ببینیم. _________________________________________- دیروز پسرک رو با خواهرزادم بردیم پارک. من و خواهری هم پیاده روی و نهار دورهمی توی راه برگشت داشتیم از برنامه هامون می گفتیم که ما دعوت بودیم شب نشینی خونه ی عموی همسری و خواهرزادم که قرار بود با بچه ها ساختمونش...
ادامه مطلب
سلام سلام.کلا من بابلاگفا و وبلاگستان و خوندن وبلاگ دوستان و کامنت گذاشتن شاد میشم. شاید بخاطر نوستالژی بودنش باشه.ولی مطمینم هرگز نمیتونم ازش دل بکنم.این روزها که تندتندمیگذرن، روزای مهم و پراز تغییرات و تصمیم گیری های ریز و کوچیک برای من و همسری هست. امیدوارم بهترین تصمیم هارو بگیریم و هرچی صلاح و خیرمون هست اتفاق بیفته.چند روزی خواهرزاده ی عزیزم خونمون بود. یه نوجوون دوازده ساله. واقعا واقعا بزرگ کردن بچه تو این دوران چقدر سخته هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. خدایا خودت به همه ی پدر و مادرها کمک کن.قطعا من هم به این معضلات خواهم خو...
ادامه مطلب