
با همسری و گل پسری ازیه جایی رد میشدیم که خاطره داشتیم و با همسری خاطره بازی می کردیم.xa0نخودچی زاده گفت: مامان من کجا بودم اون روز؟xa0 گفتم هنوز به دنیا نیومده بودی عزیزم.xa0من و بابایی از خدا میخواستیم یه پسر مهربون بهمون هدیه بده کم نیاورد که!!! برگشت گفت: ولی شکمت یه سوراخ داشت، من داشتم میدیدم از اونجا(((: ...
ادامه مطلب